زندگی چیست؟ ایمان، دوست داشتن، نان، آزادي، فرهنگ
ایمان و دوست داشتن! این دو بس است.
نان؟ من هیچگاه گرسنه نبوده ام .
آزادی؟ همین است آنچه ندارم.
فرهنگ؟ خدا را سپاس که غنی ام, آنقدر که جهان را و تاریخ را و جامعه را و فلسفه
و علم ودین را و انسان را و میراث انسان را و انسانهای بزرگ و خوب را ئر هر کجای
زمان و زمین بوده اند و هستند؛ بفهمم و بشناسم, نه زیاد, همینقدر که نادانی و
بیشعوری چهره ام را ترحم انگیز و رقت بار نکرده باشد .
ایمان؟ زندگی ام مگر جز در آن گذشته است و لحظه ای را جز برای آن زیسته ام؟
حتی ایمان هایی زلالتر و قوی تر از ایمان خویش در سرزمینم پرورده ام .
دوست داشتن! وای که چقدر دل من می تواند دوست بدارد, باور کردنی نیست, گاه خودم
می بینم و می یابم و باور نمی توانم کرد, یک مشت خونین و در آن این همه, به اندازه
تمامی گنجینه های دو عالم جواهر! دُر و الماس و مروارید و زمرد و عقیق و فیروزه و
به اندازه ستاره های آسمان ها و ریگ بیابانها نگین ِ انگشتر ِ سلیمانی .
من شكست نمي خورم، ايمان و دوست داشتن روئين تنم كرده اند،
وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم قفسی سیمانی چند وجب در چند وجب بود,تنگ و تاریک
مثل گور,بریده از جهان و جهانیان, دور از عالم زندگان و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته
بودند, در خالیترین خلوت و مطلق ترین غیبت, که هیچ نبود و هیچ نمانده بود,باز هم در
آن خالی و خلاء محض, حضوری بود, در آن بی کسی محض, احساس می کردم چشمی
مرا می نگرد,می یابد, دیده می شوم, حس می شوم, " بودن" ی در خلوت من حضور دارد,
کسی بی کسی ام را پر می کند, در آن فراموشخانه نیستی و تاریکی و مرگ و وحشت,
یار تماشاگری دارم که یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق می کند,حتی گاهی
سلامش می کنم, گاهی از او خجالت می کشم,گاهی از او چشم می زنم, مواظب اعمال و
رفتار و افکار و حرکات خویشم ,گاهی درآن قبر تنها, خودم را برایش لوس می کنم, از اینکه
می بینم از من راضی است و از کارم خوشش آمده است, به خودم میبالم , کیف می کنم,
خودخواهی ام اشباع می شود, سر افراز و مغرور و قوی و روشن و خوب !
