تبليغاتX
نیمرنگ
نیمرنگ
شرافت مرد همچون بکارت زن است، چون لكه دار گشت ديگر هيچ چيز جبرانش نتواند.

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت
دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود
پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید
عیسی د گر میشد و غافل ز خدا بود

 نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم 
نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی
نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را
در رهگذر باد رها کردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد
که اینگونه تورا غره به زیبایی خود کرد
پوشیده زخاک آینهء حسن تو گردد
که اینگونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

این بود وفاداری و این بود محبت؟
ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت
ای کاش که آن محفل دل ساده فریبت
بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم
لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی
دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم
تا گریه کنان آئی و درپای من افتی

 دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت
صورتگر تو زحمت بسیار کشیده
تا نقش تو را با همه نیرنگ به صد رنگ
چون صورت بی روح به دیوار کشیده

تنها بگذارم که در این سینه دل من

یک چند لب از شکوه بیهوده ببندد
بگذار که این شاعر د لخسته هم از رنج
  یک لحظه بیاساید و یک بار بخندد

ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی

در چهره من خستگی از دور هویداست
آسوده گذارم که در این موج سرشكم
گیسوی به هم ریخته بر دوش تو پیداست

من عاشق احساس پر از آتش خویشم

خاکستر سردی چو تو با من ننشیند
باید تو زمن دور شوی تا که جهاني
این آتش پنهان شده را باز ببیند
|+| نوشته شده در 87/12/07ساعت 21:3 توسط یوسف |

business articles