صدای عدالت انسان
اگر تو به تاریخ جهان گوش بدهی اخبار بزرگی خواهی شنیدمثل اینکه اتفاق نیفتاده است حتی پس از گذشت بیش از ده قرن اگر تو دقيق آن را مجسم كني درباره اتفاقات متعدد در دنيا، تو شيفته شخصيتي بزرگ مي شوي كه قبل از افكار عاليه او هر چيزي آشكار شود جزئي خواهد بود. بهره مندي از دنيا و زندگاني آن و فرزندان و خويشاوندان، ثروت و حكومت هيچ در چشم او مهم نيست.
اين شخصيت به اندازه اي بزرگ است كه در نزاع معمولي مردم جابجا مي شود. بصيرت او به اندازه اي حساس است كه شباهتش به مردم عادي فقط در نام است. اگر تو با گوش قلبت بشنوي تاريخ براي تو داستان را روايت خواهد كرد. داستان شهيد در راه حق و عدالت با آن خوئيكه افق آسمان را پوشانده.اگر تو به افق نگاه كني تو دو نوع قرمزي را مشاهده مي كني. يكي از آنها قرمز طبيعي است و ديگري خون شهيد در راه حق و عدالت است.
كدام انديشه روشني است كه صاحب آن در رنج و مردم آن در نعمت و راحتند. براي دوست و دشمن راه باز كرده و مي كند. دانشمندي كه از علت هر چيز و نتايج آن بحث كرده و با حرص و ولع مايل به كشف و ايضاح آن براي ديگران است. عالم خرده بيني كه در هر مطلبي غور كرده و درك هيچ چيز از او فوت نشود. حتي اعمال مردم كه هنوز انجام نداده اند و تازه در فكر آنها خلجان كرده نزد او واضح باشد. قريحه هر علم كه در مشرق پس از او ظهور كرد به او پيوسته است، بلكه منشا و اصل همه آنهاست.
عقلي را مي شناسي كه بيش از ده قرن گذشته اين حقيقت را كه ناسخ هزار و يك گونه اوهام باطل شده تقرير كرده باشد و بگويد هيچ كس گرسنه نماند مگر به سبب آنكه ديگري بهره او را گرفته و باز مي گويد: نديدم نعمتي وافر مگر با حقي ضايع شده.
علي (ع) دريافت و به دل و هوش خود دانست كه پايه هرچيزي كه بر حق استوار باشد متزلزل نشود و خود او نمونه اين ثبات بود كه هم در پيروزي و هم در شكست خود را غالب مي ديد. در ميدان نبرد با سياست و در هر مبارزه غالب يا مغلوب شدن نزد او مساوي بود، چون مي دانست حقيقت با اوست و خود او به خود ميزان سنجش و مشخص حق و باطل بود.
در تاريخ خاور زمين، مردي بدين ثبات عقيده نتوان يافت كه هيچ سستي در او راه نيابد و از طغيان آتشفشانها لرزه بر وي نيفتد.
در ميان مردمان بزرگ جهان، آن كس كه در محبت و وفا بيش از ديگران بود علي(ع) بود. وفا سرشت و خوي او بود، آميخته به جان و دل او به مردم محبت داشت و آنرا به خود نمي بست. به عهد خود وفا مي كرد، وفا حقيقت ذات او بود. به فكر عميق خود دريافت كه آزادي مقدس ترين چيزهاست. جهان طالب آزادي است و هيچ نعمتي با آن برابر نمي شمرد.فكر صحيح و خوي نيك در مردم آزاد است. فكر صحيح و خوي نيك در مردم آزاد است. حب و وفاي خالص بي آزادي ممكن نيست. هم او گفت:( بدترين برادران آن كسي است كه براي او تكلف بايد كرد). بهترين آنها كسي است كه اينچنين نباشد.
فرمانروايي را مي شناسي كه از نان سير خوردن پرهيز كند، براي آنكه از رعاياي او گروهي در همه عمر معني سيري را درنيافته اند. و جامه نرم نپوشد براي آنكه در ميان مردم جماعتي گليم درشت بر دوش مي افكنند و درم نيندوخت كه مردم فقير و ارباب حاجات فراوانند. ياران و پيروان و ولات را براي يك گرده نان كه به رشوت گرفته بودند بازخواست مي كرد. يكي از آنان را بدين سخن بيم داد و از خيانت بيت المال برحذر داشت:(سوگند به خدا آگر از مال مردم اندك يا بسيار خيانت كني چنان بر تو سخت گيرم كه اندك مال و گران بار و بي آبرو شوي.)
هيچ پادشاهي را شنيده اي كه جو بدست خود آسيا كند و از آن ناني خشك كه بايد به زانو شكست براي خوراك خويش آماده سازد و به دست خويش كفش خود را پينه زند و از مال دنيا اندك و بسيار اندوخته نكند، چرا كه همتش جز ياري مستمندان و مظلومان چيز ديگر نبود تا داد آنها را از ستمكاران بستاند و زندگي و معاش آنها را مرفه سازد. در بند خوردن و آشاميدن و آسوده خفتن نبود، براي اينكه در كشور او كسي ميزيست كه اميد قرص ناني نداشت و در آنجا شكم هاي گرسنه و جگرهاي بريان بسيار بود. اين سخن را گفت و زيبا سخني است:
( آيا قناعت كنم به همين كه مرا اميرالمومنين گويند و در سختي هاي روزگار با مردم شريك نباشم.)
ملك و پادشاهي اگر براي اقامه حق و ازاله باطل نباشد نزد علي (ع) از پست ترين چيزهاي دنيا پست تر بود. قوانين او به مجعول سياست و دولت نبود، بلكه دولت و سياست بر اساس اين قوانين برپاي بود.راهي نبود كه قصدا انتخاب كرده باشد تا او را به صدرنشيني رساند. بلكه راهي اختيار كرد كه در دلهاي پاك مقام گزيند. عدالت ماده و عنصري بود كه در اركان و عناصر بدن او بكار رفته و مانند خون در عروق او سريان داشت. آنها كه بر علي (ع) پيروز شدند مغلوب گشتند و علي(ع) كه شكست خورد غالب شد، براي آنكه دشمنان او از انسانيت به دور بودند و حيله و رشوه و دنياطلبي و مكر بكار بردند و شمشير ستمكارانه كشيدند. اما او با دل روشن و عقل دوربين در راه فضيلت انساني و رعايت حقوق بشر و ترويج عدالت و مساوات از سود بلكه از هستي خويش درگذشت بدين علت پيروزي آنان شكست بود و شكست علي(ع) پيروزي بزرگ براي فضائل انساني.
باز در صفحات تاريخ جنگجوي دلاوري را شنيده اي كه حريفان خود را به شدت دوست بدارد و خواهد آنان را به صفات انساني متصف بيند؟ جنگجوي دليري كه شجاعت بي نظير را با مهر و عطوفت بهم جمع داشت، با جماعتي كه در مخالفت هم داستان بودند با عتاب زباني اكتفا كرد با آنكه مي توانست به يك ضربت شمشير به خاك هلاكشان افكند، هنگام عتاب تنها و بي سلاح با سر برهنه به ملاقات آنها رفت(در جنگ جمل در مقابل زبير) اما آنها غرق سلاح بودند، چنانكه رويشان از رخنه خود و زره به زحمت ديده مي شد.
در تاريخ پادشاهان جهان پادشاهي شنيده اي كه همه اسباب فرمانروايي و ثروت براي او فراهم باشد كه نظير آن براي ديگري فراهم نگرديد، با اين حال رنج و افسوس براي خود برگزيد. نژاد والا داشت اما گفت: (هيچ شرفي چون تواضع نيست). گروهي او را دوست داشتند؛ درباره ايشان فرمود:(هركه مرا دوست دارد خرقه فقر براي خويش آماده كند.) گروهي درباره او غلو كردند، فرمود:( درباره من دو كس به هلاكت رسيدند دوست غالي و دشمن كينه جو). و در باره خويش گفت:( خدايا ببخشاي بر من آنچه مردم نمي دانند.)
هيچ پيشواي ديني مي شناسي كه واليان را بمانند اين سخن دستور دهد(نامه به مالك اشتر والي مصر) كه (مردم يا در دين با تو برادرند يا در خلقت با تو برابر، در گذشت و اغماض با آنها چنان باش كه مي خواهي خداوند با تو چنان باشد).
در آثار مشرق زمين نهج البلاغه را خوانده كه چسان با شيوه بليغ و رسا آياتي بديع از فكر و قوه متخيله و عاطفه انساني گرفته و بهم پيوسته است و تا انسان در روزگار باقي است و فكر و خيال و عاطفه موجود، مجذوب آن كتاب خواهند بود. در بلاغت فوق بلاغتهاست .قرآني است، از مقام خود اندكي فرود آمده، تمام محاسن زبان عربي هرچه بوده و خواهد بود در بيان او فراهم است چنانكه درباره گوينده آن گفته اند(سخن او از كلام خداي پايين تر و از كلام آفريدگان بالاتر است).
گاه باشد كه اين دانشمند فكور و اديب و اداري و حاكم و لشكركش يكباره همه مردم و حاكمان و سلحشوران را كنار گذاشته خلوت نشين محبت پيشه ايست كه با هيچ يك سر و سري ندارد، فقط مي خواهد مشاعر انساني را تحريك نمايد و عواطف را برانگيزد. اين سخن نغز را كه دليل بر گرمي محبت و شدت عاطفه است در گوش دل آهسته و آرام مي گويد (نبودن دوستان به منزله غربت است) (از مصيبت ديگران شادي مكن) (به نرمي بخشش خود را به مردم نزديك كن) و (هركس بر تو ستم كند از وي درگذر و هركه بخشش خود را از تو دريغ دارد تو از بخشش او دريغ مدار و هركه پيوند تو ببرد با او پيوند تازه كن و هركه تو را دشمن دارد با او دوست باش).
اين مرد به اندازه اي بزرگ است كه كه چيره گشتن دشمنان را بر وي به چيزي نبايد شمرد و فيروزي ديگران را مهم نبايد دانست، چه در آن روزگار همه چيز باژگونه بوده است؛ راست به جاي چپ و چپ به جاي راست بود، زير و بالا، نور و ظلمت، زمين و آسمان، همه به جاي هم، هر چيز به صورت ضد خود جلوه مي كرد.
به حال علي(ع) فرق ندارد كه تاريخ او را بشناسد يا نشناسد و از اين جهت شان افزوده يا كسته شود. با اين حال تاريخ گواهي مي دهد که علي(ع) عميق ترين فكر بشري بود و جان خويش در راه حقيقت فدا كرد. پدر شهيدان، منادي عدالت و يگانه مرد مشرق بود كه زنده و جاويدان است.
اي روزگار! چه مي شد كه بر مردم مهر مي نمودي و در هر عصري مردي چون علي(ع) بدان خرد و زبان و ذوالفقار عطا مي كردي!
بخش هایی از کتاب صدای عدالت انسان نوشته جرق جرداق مسیحی
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مومن آینه مومن یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
( دیوان شمس )